این وبلاگ تازه من است...به نام نامه های باد
«ون گوگ گوشش را برید
به یک بدکاره هدیه داد
که او هم بانفرت دورش انداخت
ون...بدکاره ها گوش نمی خواهند...پول می خواهند
فکر کنم تو به همین دلیل نقاش بزرگی بودی
چون از چیزهای دیگر خیلی سر در نمی آوردی»
ماهی سنگی
من و افرا کنار رودخانه بودیم. دی ماه بود ...انگار نبود... چون هوا بد جوری گرم بود...افرا به رود نگاه
می کرد ومیگفت ماهی...
خیلی تعجب کردم. افرا ماهی از کجا دیده؟ دیدم وسط رود، یک تکه سنگ شکل ماهی هست...بیچاره ماهی سنگی که ته رودخانه...زندانی است.
امروز هم مثل روزهاي ديگر من و افرا، براي ديدن كلاغها ...به پارك رفتيم براي كلاغها پاپ كورن پنيري برديم و بيسكويت هاي شور... بعد نشستيم به خاطر درخت هاي دود گرفته پارك گريه كرديم و دعا خوانديم كاش باران ببارد آن قدر كه كلاغ ها هم سپيد شوند...
به قول خرگوش برنامه کودکِ سالهای کودکی ام
خدایا برای این روز خوب ازت متشکرم
است/كه آوازش را از دست داده است...
احمدشاملو
تو دانایی
تو بینایی
تو ببین تو قضاوت کن
حوصله نوشتن ندارم...................................................................
